بیست را هم باید عدد مقدس شمرد!
بارها این راه را آمده بود
تا
بیابد
تا
شاید ببیند؛
نشد...
ندید
حتی
نیافت
نشانی نداشت
او را ندیده و نشناخته
برگشته بود
نوزده بار!
و برای بیستمین بار
نمی خواست بیاید
در خواب
نشانه ای یافته بود
و عاشق را
ناچیز ترین نشانه هم
کافیست
اگرچه در خواب!
آمد
رنج سفری نداشت
تا به جان بخرد
و تمام سختی سفر
انتظار
بود
در طوف هفتم خانه
مردی دست بر شانه اش می گذارد
عرقی بر بدن علی نشست
فردا شب
***
کی فردا می شود
شب طولانی
علی
آنشب را چگونه
به صبح رساند؟!
سوال همه عمرم در شب نیمه شعبان.
اما
آنشب برای علی
صبح شد
شبهای ما
کی صبح می شود
الیس الصیح بقریب
***
آن مرد آمد
آن مرد با اسب آمد
آن مرد علی را با خود برد
بیابانها
دشت ها
صحراها
و ناگهان
خیمه ای
در میان دشتی
فاخلع نعلیک
انک بالواد المقدس
اسبت را رها کن
علی واردخیمه شد
دید
یافت
علی نتوقعک لیلا
و نهارا
ما منتظریم
یا او؟!
***
بیست را هم باید
عدد مقدس
شمرد!
باز نویسی داستان علی بن مهزیار که معتقدم زیباترین داستان انتظاره...
نامه ای به میخائیل
حضرت میخائیل سلام !
از این دنیا به آن دنیایی که شما مدتها قبل از چاپ رمانتان بدانجا سفر کرده اید ، سلام می کنم.
در مورد قدرت تخیل بشر چیزها شنیده بودم اما با خواندن رمانتان آن را لمس کردم و انسان را یارای کشف و ساختن دنیاها یافتم. دنیاهایی متفاوت با رمزورازهایی متفاوت. وحتی سفر در این دنیاها هم خود کشفی دیگر است. اگرچه شاید مخاطب به عمق معانی نهفته در متن پی نبرد اما دنیای ترسیم شده کلیتی دارد که می توان آنرا یافت. سفر در دنیای داستان و رمان ، سفر در شهر خیالات نویسنده است.
چندیست دو شاهکار شما را در عرصه خیال به پایان رسانده ام و بر آن شدم تا نامه ای به حضرتتان بنویسم. رمان "دل سگ" و "مرشد و مارگریتا"یتان از دنیایی که ما تجربه نکرده ایم ، دنیای استالینی شوروی ، دنیایی را به نمایش می گذارد که به مانند همه دورانهای استبداد تاریک و نفسگیر است . می گویند بر اثر فشار دوران استالین بر شما پس از نوشتن گارد سفید به خلق مرشد و مارگریتا و دل سگ پرداخته اید. اما این جفای به نوشته شماست. جفای به شماست. نویسنده در نوشته اش یک نگاه به عالم دارد و بعد به شهری که در آن می زید. اینکه تصور شود این رمان ها نقد شوروی استالینی است یک تصور خام و بی پایه است ؛ این نامه را برای شما می نگارم تا این یافته ام را با شما در میان بگذارم ؛ همین.
داستان حلول شیطان در مسکو در رمان مرشد و مارگریتا داستان زندگی ماست. بگذارید این را بگویم که این داستان ( حلول شیطان در مسکو) را بسیار گویا به تصویر کشیده اید. در نقدها خوانده ام که شما حلول شیطان را سمبلی از فرمانروایی استالین بر شوروی گرفته اید اما من در دل رمانتان به این اندیشیده ام که زمین در زمانهای مختلف شاهد "مستر ولند"های فراوان بوده است. امروز هم استالین های فراوانی کوس فرمانروایی می زنند و به شیوه های مدرن تری صداها را خفه می کنند. ای کاش بودید و برای شیطان مدرن امروز مرشد و مارگریتای دیگری می نگاشتید. داخل پرانتز اینکه در دوران ما ،مرشدهای فراوانی هستند که با مستر ولند دست دوستی داده اند. وگرنه این همه بی داد برای چه؟! تصویر شما از دنیای زمانتان داستان همیشه تاریخ است. بهره کشی از انسانها مدرن شده است. برده داری شکل عجیبی و غریبی به خود گرفته است. شیطان پنج سال است که به دور یک شهر حصار کشیده است و اصلا به روی خود نمی آورد که کودکان را چه می شود و مادران را چه حال و روزی است. مستر ولند هر روز با بهانه ای به هر جای دنیا لشگر می کشد . برای مرشدهای فراوانی تور پهن کرده است. داستان مستر ولندهای امروز داستان مرشدها و مارگریتاهای فراوانی را خفه کرده است اما .... بگذریم ؛ این سیاهه برای دلتنگ نامه ها نیست ، برای تقدیر است از حضرتتان که خام مستر ولندها نشده اید.
حضرت بولگاکف!
دنیای ترسیم شده در رمانتان تفکربرانگیز و اندیشه ساز است. گفته اند برای نوشتن مرشد و مارگریتا دوازده سال زحمت کشیده ای و زمان چاپ آن و استقبال بی نظیر مردم از لذت آن بهره ای نبرده ای. خوانده ام هشت بار آنرا بازنویسی کرده ای. این تلاش ستودنی است .
***
مراسم رقص ابلیس
میخائیل بولگاکف پزشک روسی که به خاطر نوشتن دست از کار پزشکی می کشد. فضای تاریک حکومت استالین در شوروی باعث شد تا او فضای زمانه ی خود را در رمانهایش به نقد بکشد. رمان دل سگ او که از تخصصش در امر پزشکی نیز در نوشتن بهره جسته است، فضایی کاملا سیاسی دارد. مرشد و مارگریتا در اوج این حرکت سیاسی نویسی بولگاکف قرار می گیرد که فضای مسکو را به صورت کاریکاتور واقعیت، در رمان به تصویر می کشد.
رمان مرشد و مارگریتا بعد از ورود مارگریتا به داستان به اوج خود می رسد.فضای ترسیم شده در قسمت دوم داستان بسیار بسیار جالب تر از قسمت اول داستان نوشته شده است.بالاخص تصویر بولگاکف از " مراسم رقص ابلیس" بسیار دقیق و ریزبینانه است و آدمی را در حیرت قدرت تخیل بولگاکف فرو می برد. فضای داستان هر چند انتزاعی است اما چنان با دنیای واقعی گره خورده است که صورت انتزاعی آن پنهان شده و مخاطب در زمان خواندن به فضای انتزاعی آن توجه ندارد.
مراسم رقص ابلیس مرا به این فکر برد که ما هر روزه در هزار مراسم ابلیس گربه رقصانی می کنیم و خود آگاه نیستیم. ما شاید ندانیم و نخواهیم بدانیم که استالینی در ما پنهان است و اگر دیر بجنبیم اسیر تمام و کمال مستر ولند خواهیم شد.
***
رمان دل سگ ، میخاییل بولگاکف، ترجمه مهدی غبرایی، نشر کتابسرای تندیس
رمان مرشد و مارگریتا، میخائیل بولگاکف ، ترجمه عباس میلانی، نشر فرهنگ نشر نو
ادامه مطلب
خورشید در بند
امام در زندانهای هارون،
زندانبان یهودی برایش گماشته اند
لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِینَ آمَنُواْ الْیَهُودَ – مائده 82
وامام ، همه ی زندان در سجده
در ،
دیوار هم
و طاغوت را طاقت نور نیست!
ظلمت را یارای درک نور نیست
حبس ولایت
برای خاموشی
این را ابلیس به هارون آموخته است
امان از حماقت هارون
نور را مگر می توان حبس کرد
ترس از عبور نور از روزنه ای
ابلیس را به راهی دیگر می خواند
زن بدکاره ...
او با امام در یک بند
پس از چندی
می آیند
می بینند
او هم مانند زندانی به سجده است
به دست خویش
دریچه ای گشوده اند
زن بدکاره
زبان به طعنه می گشاید
خورشید را برای چه در بند کرده اید؟!
***
بازنویسی روضه ای از سخنرانیهای حجه الاسلام کافی که از کودکی در پستوی ذهنم جا کرده و هر زمان که شهادت خورشید است ، یاد آن برایم زنده می شود.
ادامه مطلب
انگار بینایی در عالم طبیعت زمخت ترین حس آدمیزاد است
یادداشتی بر رمان بیلی باتگیت اثر ای . ال . دکتروف
" چیزی که ما تو کتاب می خوانیم ، یا بگذار این طوری بگویم ، می تونی همه عددها را بگیری و به هم بزنی و بیندازی هوا تا بریزند رو زمین، آنوقت این ها را باز به حروف مبدل کنی و کتاب تازه ای به دست بیاری با کلمات تازه. یعنی زبان تازه ای که باید از نو یاد بگیری با معانی تازه و اتفاقات تازه؛ خلاصه یک کتاب کاملا تازه..."
داستان پسری با نام بیلی باتگیت که در یک محله نیویورک برای همسالانش شعبده بازی می کند. دست تقدیر باعث می شود که گانگستر هولناکی به نام داچ شولتس او را در حال شعبده بازی ببیند و به عنوان دستخوش ده دلاری به او می دهد و از آن لحظه زندگی بیلی با گروه داچ گره می خورد. این رمان داستان زندگی گانگسترها از نگاه نوجوانی به نام بیلی است. زبان رمان به فضای نوجوانانه بیلی نوشته شده است و این زبان به خوبی شکل گرفته است. دکتروف در مصاحبه ای عنوان می کند که من سعی می کنم زبان رمان را بیابم و زبان شخصیت ها را نیز بفهمم سپس می گذارم خود رمان شکل بگیرد. در این رمان همین زبان است که تو را به خواندن وا می دارد. چه زبان شخصیت ها و چه زبان رمان. به طور مثال برمن که حکم رابط شولتس را با بیلی دارد دارای یک زبان و ویژگی خاص است و همین زبان و ویژگی شخصیت او را می سازد و از دیگران متمایز می کند. او در بازی با اعداد تبحر دارد. در ابتدای داستان زمانی که هنوز با بیلی هم کلام نشده است که با بازی اعداد سال و ماه تولد بیلی را حدس می زند . او عدد ایکس را که بارها در طول داستان از آن استفاده می کند ، برای بیلی اینگونه تعریف می کند: "ایکس عددیست که ارزش آن معلوم نیست، چه از سمت مثبت و چه از جهت منفی. " من اینگونه یافته ام که حتی گاهی در همین بازی اعداد حرفهای حکیمانه ای به زبان می آورد: " فرض می کنیم از یک تا صد عدد داشته باشیم، ارزش هر عددی چه قدره؟ درسته که ارزش یکی ممکنه یک باشه ، ارزش یکی دیگه نودونه که نود و نه تا یکه. ولی هر کدام این ها تو اون ردیف صد تایی یک صدم اون صده . فهمیدی؟" در این رمان شخصیت ها از طریق زبانشان باز شناسانده می شوند.
ادبیات رفتاری داچ شولتس هم که خاص اوست. در آدمکشی هیچ طفره نمی رود ، هیچ وقعی هم به قانون نمی گذارد. در عیاشی هم کم نمی آورد. به خاطر پنج هزار دلار ناقابل جلوی چشمان وکیلش با هفت تیر دیکسی دیویسی را از پا درمیآورد .شخصیت خاص شولتس هم از نگاه بیلی به بهترین وجه نمایانده می شود.
اوج شخصیت پردازی دکتروف در خود بیلی باتگیت نمایان است . نوع فکر کردن و تحلیل حضورش در بین گانگسترها. بیلی زرنگ به دلیل کوچک بودنش در جریان اکثر اتفاقات مهم گروه داچ قرار نمی گیرد ، یعنی او را به حساب نمی آورند. اما او با مطالعه روزنامه ها به واقعیت های بسیاری دست پیدا می کند که تحلیل واقع گرایانه اش را در میانه و پایان داستان معنی می بخشد. زرنگی او تا آنجا ادامه می یابد که از گفته های هذیان گونه شولتس در حال مرگ یادداشت می گیرد و از آن رمز گشایی می کند .
از زیباترین تحلیل های بیلی درباره جریان گروه داچ رای می توان در صفحه 343 کتاب خواند:"... بعد از آن آدمکشی ها من حساب خودم را از آقای شولتس جدا کرده بودم. صدای تیر و گریه و شکستن جمجمه مثل صدای زنگ تو حافظه ام می پیچید. ولی در تمام این یک جریان دیگر هم برقرار بود و آن جریان پول بود. در تمام این مدت پول داده می شد و خارج می شد و مثل جزر و مد دریا هیچ چیزی جلوش را نمی گرفت، مثل گردش زمین در منظومه آسمانی آهسته و پیوسته راه خودش را می رفت. من طبعا حواسم به وارد شدنش بود،همه داد و قال ها مربوط به این ور قضیه بود ، آقای شولتس تلاش می کرد اختیار این جریان را در دست داشته باشد ، با وجود متواری بودن و مشکلات قانونیش ، با اینکه ناچار بود کسب و کارش را از راه دور اداره کند... این بود که وقتی آقای هاینز آن ده هزار دلار را نگرفت معلوم شد که اتفاق عظیمی افتاده و جریان برعکس شده . مهم نبود که جریان وارد شدن پول متوقف شده یا جریان خارج شدنش . در هر صورت نتیجه فاجعه بود."
فضایی که در داستان رسم می شود هم به فضای گانگستری شهر نیویورک در گذشته های دور نزدیک است و هم به دوران مدرن. و همانگونه که از اطلاعات گفتگوها با دکتروف بر می آید ، دغدغه او تاریخ است و دوست دارد فضاهای تاریخی را در رمانهایش بازسازی کند. او در جواب سوال در مورد فرق تاریخ نویس و رمان نویس تاریخی می گوید:" تاریخ نویس فقط گزارش می کند اما رمان نویس فضای آن زمان را ترسیم می کند و اینکه در چه زمانهایی چه تصمیماتی گرفته شده است."
فضای ارتباطی بین افراد گروه داچ بسیار خوب و زیبا شکل گرفته و گاهی تا روانشناسی افراد نیز ادامه می یابد. روایت باتگیت از مادرش از نگاه ژرف اندیش دکتروف حکایت دارد. نگاه به جزییات نیز حساب شده است تا جاییکه در ابتدای داستان احساس می شود شاید در خدمت داستان نیست اما در ادامه همین جزییات نیز در درگیری ذهنی مخاطب تاثیر فراوان دارد.
در این رمان که عده ای آن را پست مدرن می دانند و عده ای آنرا مدرن می شمارند رگه هایی از نقد دوران مدرن نیز به چشم می خورد.
نگاه شاعرانه دکتروف در توصیف بعضی صحنه ها به کمک او می آید ؛ به طور مثال آنجا که باتگیت با گروه داچ به روستای اننداگا می روند ، در توصیف روستا از نگاه باتگیت که برای اولین بار به روستا رفته است می نویسد:" من هیچ نمی فهمیدم چه طور ممکن است سرزمین روستا اینقدر قشنگ باشد و در عین حال بدون این که پیدا باشد این قدر گرفتاری داشته باشد... چیزی که بار اول به اسم سکوت به گوشم خورد معلوم شد هوای پر از صداهای طبیعی است مثل باد و نسیم و گردباد که لای بته ها می پیچد و جیر جیر و چهچهه و وزوز و تیک تیک و قورقور که منشا هیچ کدامشان پیدا نبود. این بود که من هر چه بیشتر به این گردش ها رفتم بشتر پی بردم که آدم زندگی را بیش از آنکه ببیند بو می کشد و می شنود. انگار بینایی در عالم طبیعت زمخت ترین حس آدمیزاد است..."
در جایی دیگر توصیف اعمال مذهبی کنیسه از زبان ایروینگ :" من مذهبی نیستم ولی این سر تکون دادن و دولا و راست شدن دلیل خیلی روشنی داره. شعله شمع هم همینجور تکون می خوره ؛ این پیرمردهایی که می بینی تو کنیسه دعا می خونن همون شعله شمع هایی هستند که کج و راست می شن و این ور و اون ور می شن ؛ هرکاموشون مثل شعله شمع سرشون رو خم و راست می کنن . این همون چراغ روح آدمیزاده که البته همیشه در خطر خاموش شدنه، خلاصه اینه قضیه".
ضمنا یادم رفت بنویسم که ترجمه دریابندی هم در خوانا بودن این کتاب نقش بسزایی دارد . از دست ندهید.
بیلی باتگیت ، ای . ال . دکتروف، ترجمه نجف دریابندی ، انتشارات طرح نو
ادامه مطلبآموختن هر چیز بزرگترین لذت است
روشن است که پیدایش شعر به طور کلی دو علت داشته که هر دو علت در طبیعت و نهاد آدمی است. تقلید کردن، از کودکی در ذات بشر است و یکی از امتیازات وی بر جانوران پست تر این است که بشر مقلدترین مخلوقات در جهان است و در آغاز از راه تقلید یاد می گیرد.این نیز ذاتی همگان است که در آثار تقلیدی لذت ببرند. صحت نکته دوم را تجربه آشکار می کند: هرچند دیدن برخی چیزها ممکن است دردناک باشد، ولی ازدیدن بازنمایی دقیق آن ها در هنر لذت می بریم، مثلا شکل پست ترین حیوانات و مردارها. توضیح آن را می توان در یک واقعیت دیگر یافت: آموختن هر چیز بزرگترین لذت است، نه فقط برای فیلسوفان بلکه برای بقیه ی نوع بشر، هرچقدر هم که توانایی کمی در آن داشته باشند؛ نگریستن در تصاویر از آن جهت لذت بخش است که ادمی در حین تماشا مطلبی می آموزد؛ درک معنای چیزها، مثلا اینکه آن مرد فلان و بهمان است.
بوطیقای ارسطو برای فیلمنامه نویسان، مایکل تی یرنو ، ترجمه محمد گذرآبادی، نشرساقی
ادامه مطلب
خاطره ای با طعم رمان
آخرین بار آن در ماه رمضان سال گذشته بود. ما پس از افطار به همراه آقای شهرام شکیبا و باقی دوستان به حیاط آمدیم. رهبر انقلاب نیز وارد حیاط شدند. به ما که رسیدند، احوال من را پرسیدند و سراغ آقای محمدکاظم کاظمی (شاعر افغانی) را گرفتند. بعد هم دست من را گرفتند و همراه خودشان چند قدمی بردند و در راه پرسیدند که آقای کاظمی کجا هستند؟ گفتم که مشهد هستند؛ گفتند به این جلسه آمدند؟ گفتم اطلاع ندارم و ایشان را ندیدم. سراغ چند تا دیگر از دوستان افغانی را گرفتند و بعد سراغ یک رمان را از من گرفتند و گفتند اخیراً یک افغانی مقیم نروژ آن را منتشر کرده که خیلی در دنیا سر و صدا کرده است.
من به خاطر شغلی که داشتم، سالهای سال در افغانستان زندگی کردم و موضوعات افغانستان را خیلی دقیق دنبال میکنم. بلافاصله گفتم که احتمالاً رمان «بادبادکباز» آقای خالد حسینی را میگویید؟ ایشان گفتند که نخیر، من آن کتاب را خواندم. بعد گفتم که شاید «از سرزمین آفتاب» را میگویید که آن هم خیلی سر و صدا کرده است؟ بعد آقا فرمودند که نه! اسم آن رمان «از سرزمین آفتاب تابان» است. آن رمان را هم خواندم. گفتند که یک نویسنده دیگری آن کتاب را نوشته، که خیلی هم قطور و مفصل است و آقای کاظمی هم آن را ویرایش کرده است. گفتم عجیب است؛ اگر باشد من حتماً در ذهنم دارم. بعد از ایشان پرسیدم شما خودتان اسم نویسنده را یادتان نمیآید، که ایشان در خاطر نداشتند.
بعد، پیرو آن جلسهی خصوصی که خدمتشان بودم و نکاتی که ایشان در آن جلسه فرموده بودند تا پیگیری شود، از ایشان خواستم تا وقت دیگری تعیین کنند تا مجدداً خدمت برسم و توضیحاتی ارائه کنم. حضرت آقا فرمودند: «آقای جعفریان! خیلی سرم شلوغ است. اگر بشود و وقت خالی شد، من میگویم که وقت بگذارند تا شما را ببینم» من خودم یک لحظه متأثر شدم که حضرت آقا باید به جعفریان هم پاسخگو باشند! اشک در چشمانم جمع شد، بعد شانهشان را بوسیدم، به علامت اینکه دهانم بسته است. گفتم که حاجآقا هیچ مشکلی نیست. همه آنها انجام شده، فقط محض این بود که بهانهای بشود تا شما را ببینم. اصلاً نیازی نیست، راحت باشید.
جلسه که تمام شد، به آقای کاظمی زنگ زدم و گفتم که این چه رمانی است که جدیداً منتشر شده و شما ویراستاری کردید؟ گفت که شما از کجا فهمیدید؟ گفتم آقا به من فرمودند. گفت این رمان هنوز توزیع نشده! یک رمانی هست برای آقای دکتر اکرم عثمان نویسنده بزرگ افغانی که در نروژ ساکن است و در حدود سه هزار صفحه است و من ویرایش کردم اما هنوز این کتاب در ایران توزیع نشده است. گفتم حضرت آقا گفتند که من آن کتاب را خواندم که آقای کاظمی خیلی متعجب شد.
محمدحسین جعفریان، نویسنده، شاعر و منتقد ادبیات دفاع مقدس
ادامه مطلب
تراشیدن پیکر داستان
تا بوده قصه بوده است. از زمانهای دور . دور دور . قصه در جریان بوده و هست. اینکه کسی به دنیا می آید و تمام لحظه هایی که با التهاب سپری می شود تا نوزادی قدم به دنیا بگذارد . اصلا قبل تر از این هبوط آدمی بر زمین است. داستانی واقعی از سرنوشت انسان . داستان خلقت هم که خود قصه ای است جاودان. از آنجا بگیر تا امروز. داستان جنگ ها و صلح ها . قیامها و قعودها. پیروزی ها و شکست ها. شاید دقیق تر اینکه داستان برگزیدن ها و برگزیده شدن ها. آدمی در هرلحظه از زندگی انتخابی می کند و تمام این انتخابها سرفصل داستانهای بی شمار است. یکی بر میگزیند درس بخواند . دیگری می خواهد شغل بیابد . دیگری با یک انتخاب کوچولو مسیری را در پیش می گیرد با اتفاقات بزرگ. این را می شود به دفعات دید. امروز را مثال می آورم . همینکه انتخاب می کنی برای کاری از خانه بیرون بروی و در راه با افراد گوناگون برخورد می کنی . همه این برخوردها داستان است و قصه دارد. ما فقط همین رویه برخورد خودمان را می بینیم و بس و از بقیه داستان بی خبریم. چیدن داستان زندگی ما هم الحق تا 90 درصد دست ما نیست. مرا به جبر گرایی محکوم نکنید. تو را می گویم همو مشغول خواندن این مطلب در وبلاگمی ، صبح تا الآن که عصر روز جمعه بعد از یک روز قشنگ خداست، با چه کسانی بدون برنامه قبلی دیدار کردی . از بقال و نانوای سر کوچه بگیر تا دوستانی که در یک دفتر یا در یک محل دیگری دور هم جمع شدید حتی حدس بودن آن دوست را در جمع نمی زدی ، ولی در جمع هست. پرت نشوم همین اتفاق خود داستانی را در پس خود دارد. قبول داری ؟این نکته را هم بگویم که البته خدا داستان دنیا را به گونه ای نوشته است که شخصیت های داستانش اختیار دارند که برگزینند ؛ انتخاب کنند؛ اتفاقی که در هیچ داستان نوشته شده بشری نیفتاده و محال است که بیفتد. بعضی اوقات که با صحنه ای در زندگی برخورد می کنم می بینم که خدا عجب داستان نویس قهاری است. همه چیز در جای خود و درست و بجا. حتی بعضی از عناصر داستان در زندگی ما هویداست. این جمله را گفتم تا بگویم عناصر داستان و قصه از همین قصه های خدا برداشت شده و چیزی فراتر از این نیست. قصه چیزی خارج از زندگی ما نیست. فقط ما گاهی توجه می کنیم و پس و پیش قصه را می یابیم و گاهی بی توجه از کنار آن می گذریم. نکته دیگر اینکه اگر خدا در قرآن از داستان یوسف به احسن القصص تعبیر می فرمایند در حقیقت و واقع عالم و در جریان زندگی هم واقعا احسن اقصص است که خدا آنرا در قرآن برای ما نمایانده است. در قرآن هم به داستانهای واقعی و جاری در زندگی بشر احسن القصص تعبیر شده است.
الغرض ؛ در این چند روز دو فیلم عبدالرضا کاهانی به نامهای هیچ و آدم را دیدم. در ضمن فیلم لطفا مزاحم نشوید، محسنعبدالوهاب را . فیلمهای جناب کاهنی فیلمهای خوب و قابل تقدیری است. از آنجا که اندیشه بر آنها حاکم است و سطحی از کنار ماجرا نمی گذرد. فیلم جناب عبدالوهاب هم فیلم خوبی است از آنجهت که خوش ساخت است و دیدنی؛ البته داستان مجری و روحانی را بیشتر دوست دارم و جنبه دیگر مثبتش به روز بودن آنست. من به مباحث فنی فیلم کاری ندارم . چیزی که مرا واداشت تا چند خطی در مورد آنها بنویسم فقط و فقط قصه فیلم است. من که با ولع بسیار مشغول دیدن این سه فیلم شدم در آخر در خماری ماندم. اینکه چرا قصه فیلم ها نتوانسته چنگی به دلم بزند. من فکر می کنم می توانست قصه هر سه فیلم به از این باشد. قصه دو فیلم هیچ و لطفا مزاحم نشوید ( از آنجا که داستان فیلم آدم انتزاعی است) مانند اتفاقات زندگی ماست و از این دست آدمها همان آدمهای اطراف ماست و جنس اتفاقات هم با جنس اتفاقات دور وبر ما همخوانی دارد. فقط گویا نیمه دیگر قصه های زندگی اطراف ما را به ما نشان می دهد. یعنی در گوشه و کنار زندگی ما مختصات این قصه ها را رویت می کنیم. اما آنچه به نظر حقیر، موجب ضعف در قصه این دو فیلم شده است اینست که گویا در قصه ها دست برده شده و مقتضیات داستان در آن رعایت نشده. نویسندگان زیادی را می شناسیم از جمله آنها همینگوی که می گوید من می بینم مقتضای قصه چیست و من آن را آنگونه که می طلبد پیش می برم. در این دو فیلم که الحق در بین فیلمهای دیگر ایرانی از زیبایی خاصی بهره می برد اما گویا داستان راه خودش را نمی رود و کاهانی و عبدالوهاب در آن زیاد دست برده اند.
اشتیاه نشود منظور من این نیست که چون مثلا یا شاید این داستان واقعی است، پس نباید در آن دست برد !! نه ؛ حتی اگر این داستانها در تخیل نویسندگان هم شکل گرفته باشد ، باز نمی بایست در آن دست برده شود. این جمله معروف ارسطو در بوطیقیاست که می گوید فیلمنامه نویس یا درام نویس مثل مجسمه ساز است که می بایست اضافات سنگ را بتراشد تا مجسمه مورد نظر هویدا شود. اما گویا تراشیدن زیاد قصه در دو فیلم هیچ و لطفا مزاحم نشوید داستان را از شکل و قیافه انداخته است.
در باب دزدی اثر دیگران
نویسنده زمانی که می نویسد در دنیایی می زید که خود خالق آن است . او به واسطه تخیلش قدم در راهی می گذارد که در ابتدا نمی داند به کجا ختم خواهد شد. دنیای تخیل نویسنده همیشه برای عده ای سوال بوده است و هنوز هم هست. نویسنده ای می گفت گاهی که نوشته ای را بر کاغذ نوشتم ، بعدها برایم سوال شده است که آیا این را من نوشته ام. شاید ناخودآگاه نویسنده را بتوان بستری دانست که این نوشته در آن شکل گرفته است. ناخودآگاهی که در سالیان عمر نویسنده شکل گرفته و برای خودش دارای شخصیت است. دنیای خلق آثار مکتوب دنیای رمزآلودیست که با وارد شدن در این دنیا می توان بعضی از راههای نگارش اثر را فهمید. اگر بشود و اگر بتوان. گاهی به عالم محالات تنه می زند.
در دنیای مخلوق نویسنده همیشه آدمهایی هستند با مختصات ذهنی خود نویسنده و شخصیتهایی با ویژگیهای نویسنده. یعنی محال است نویسنده ای شخصیتی داشته باشد که با مختصات ذهنی او هماهنگی نداشته باشد. مثلا یک نویسنده برای تحلیل شخصیت یک دیوانه واقعا گویا در جلد آن دیوانه فرو می رود . تا بتواند آن حالات را با قوه ادراک خود درک کند. زندگی با شخصیت های داستان یکی از روشهای دیرینه نگارش است.
داستان نویسی که این نوشته ها را بعد از خواندن نوشته اش برایتان می نگارم کسی نیست جز صاحب رمان معروف"مسیر سبز" ، اسیفن کینگ. امروز کتاب دیگری را از او خواندم که واقعا برای من جالب و تاثیر گذار بود. داستان را لو نمی دهم که اگر خواستی بخوانی برایت لذت داشته باشد. اما آنچه که نوشته بالای مرا با این داستان ربط می دهد دنیایی است که این نویسنده مشهور در رمان راز خلق کرده است.
آیا تاکنون تصور این را داشته اید که زمان نوشتن رمانی یا داستانی ، آن نوشته در واقع هم اتفاق بیفتد؟ خیر در این رمان این اتفاق ابدا نمی افتد . یعنی اینگونه نیست که داستان راز برای استیفن کینگ به واقعیت بدل شده باشد. بلکه او داستان فردی را می نویسد که نویسنده است و در عالم واقع با کسی که شخصیتش را در ذهن خلق کرده ، برخورد می کند. تا جاییکه جان او را هم می گیرد.
فکر می کنم اصلا این موقعیت بسیار هراس انگیز باشد؛ جدا از لطیفه ای که در خود این ماجرا خوابیده است. وقتی فکر می کنم اگر روزی داستانی در مورد شخص قاتلی بنویسم و در عالم واقع او را زیارت کنم ،بدنم مور مور می شود. همیشه در دنیای نوشتن آسودگی خاطر در آنست که آنکس را که توصیف می کنی در عالم واقع یقه ات را نگیرد که مثلا چرا در فلان جای داستان مرا اینچنین توصیف کرده ای ؟! و یا چرا در فلان جای داستان مرا کشته ای؟! در عالم خیال شاید هزاران اتفاقی رخ دهد که آدمی مایل به دیدنش در واقع نباشد.
در داستان راز واقعا رازی هولناک خوابیده است. اینکه مورت با شوتر دیدن می کند. شوتر مدعی است که مورت نوشته او را دزدیده و به نام خود چاپ کرده است. شوتر به مورت 3 روز فرصت می دهد که اسناد خود را برای ندزدیدن آن طرح بیاورد. اما در انتهای داستان یعنی قبل از پی گفتار داستان آنچه نمایان می شود اینست که مورت همان شوتر است و شوتر همان مورت. تمام کارهایی را که در کل داستان شوتر انجام داده بود در حقیقت توسط مورت انجام گرفته است. بعد در پی گفتار داستان مشخص می شود که آن راز هنوز پایان نیافته و آمی (همسر طلاق گرفته مورت) با سندی معتقد است شوتری نیز بوده است. راز راز همچنان باقیست.
استیفن کینگ نویسنده پرقدرتی است . از آنجا که در سحر کردن مخاطب موفق است. او برای نگه داشتن و همراه کردن مخاطب دست به پیچ و تابهای عجیب و غریب داستانهای مدرن نمی زند. هرچند رمان او مدرن است؛ اما در قید و بند داستان نویسی مدرن نمی ماند. داستان را یک نفس می شود خواند. مهمترین عنصری که مخاطب را به خود جذب می کند غافلگیری مدام در نوشته است. تو نمی توانی به راحتی آینده را حدس بزنی .
رویارویی مخاطب و نویسنده از لایه های پنهان راز است. در این رمان تو می توانی فاصله خودت را با نویسنده در نظر بگیری . در داستان ، آینده مورت برایت مهم نیست . وقتی مورت کشته می شود آه از دل مخاطب برنمی خیزد . در این رمان این نوشته است که موجب می شود مخاطب داستان را دنبال کند. توی مخاطب دنبال جواب این سوالی که نکند نویسنده های زیادی باشند که با دزدیدن آثار دیگران ما را به خودشان مشغول کرده باشند؟!
رمان راز ، استیفن کینگ ، ترجمه محمد قصاع ، انتشارات افق
سرگشتگی از مکر شب و روز
کربلایی لو طلبه بوده و در داستانش هم رگه های زیادی از این دوران پیداست. رمان نوشیدن مه در باغ نارنجش در مورد یک جوانی است به نام کریم که برای تعمیر مشعل خانه پدر مهندس (صاحبکارش ) راهی کوشک می شود. پدر مهندس که آیت الله است و به دور از هیاهوهای شهری در این روستا زندگی می کند دارای حالات خاص معنوی است و به شهادت هم دوره ایش شریف زاده عالم فاضلی است. شریف زاده از او می خواهد که دست به قلم ببرد و علمش را به دنیا عرضه کند . حاج آقا که از غرق شدن شریف زاده در دنیای جدید با خبر است نمی پذیرد. گفتگوی این دو در خانه حاج آقا از نظر من جالب از کار درآمده که بخشی از آن در ادامه می آید:
شریف: من فکر می کنم کسی در سن شما نیاز به کارهایی داردکه تاییدش کنند.چیزی شبیه بیرونی در خانه های علما که شاگردان یک ساعت مانده به غروب می آیند می نشینند گپ خالی می زنند. خودتان که دیدید؟ همه حکم ادرارات کوچک حسی را دارند برای جناب فقیه که ذهنش تحریک شود و چیزی علانی به جمع افاضه کند چه عیبی دارد آقا؟ همه که ذکاوت علما را ندارند. زغال سرد را باید کنار زغال افروخته گذاشت تا کم کم گر بگیرد. این همه آتش را برای چه در خودتان حبس کرده اید؟ دیگران اندکی گرم شوند حضرت آیت الله؟
حاج آقا: نمی دانم شما آن روزها که هموز طلبه بودید کافیه ی رضی را خواندید یا نه. از کتاب های مرسوم نبود. شاید چون شیعه بود و چندان به مذاق علمای عربیت که اکثریت سنی اند خوش نمی آمد ترویجش نکردند. بگذریم. اوایل کتاب چیزی دارد که مدتی سخت دلمشغولم کرد. با این که چندان مساله ی پنهانی نبود. آن جا می گوید اسم ها برای صیغه ی غایب وضع شده اند. نه برای متکلم یا مخاطب . این می دانید یعنی چه؟ نمی خواهم به شیوه طلبگی وارد بحث شوم. فقط می خواهم اشاره بدهم که وقتی در مورد آدمی مثل من می گویید عالم، حواستان باشد که فقط این کار را در غیاب من می توانید انجام دهید. والا من به خودم که نگاه می کنم و حالاتم را سبک سنگین می کنم چیزی علم نام در خود سراغ نمی گیرم. به قول معروف لا علم لنا.
صدای شریف بالا می رود: درود بر شما. ای خدا کسی که عالمانه حرف می زند در مورد خودش می گوید عالم نیستم؟ای کاش شما بردارید همین جهلتان را مکتوب کنید. یا تقریر کنید بر سمیه خانم و بدهید من دست شکسته چاپشان کنم خدایا!
حاج آقا گفت: کاری کنید که دیگر حرفی از این قسم پیش شما نزنم. همه اش حرف های آدم را حروفی سربی می بینید که قرار است کنار هم بچینید و بکوبید بر کاغذ. انگار به خود محتوا کاری ندارید. ذهنتان شده یک مطبعه ی بزرگ.
شریف گفت: چه اشکالی دارد مثل زن ها همزمان دو کار بکنیم. هم از محتوای فرمایش شما لذت ببرم هم صورت مکتوب و مصنوع شان را در ذهن بسازم. به شرافتم قسم این هم برای من لذت دارد. شما که این قدر بخیل نبودید.
حاج آقا: این لذت مطبعه ای تان از کجا آمده؟ قبلا نبود. از وقتی رفتید قلهک منزل کردید سراغتان آمده لابد. نمی دانم آن منطقه چه خوی و خصلتی دارد که همه را به فکر تحول بازی می اندازد. آب آنجا به تان ساخته.
شریف گفت : کدام تحول حضرت استاد؟ ما نه سر پیازیم نه ته پیاز. به شرافتم قسم می خواهم خدمتی کنم به عالم علم.
حاج آقا زهر خندی کرد : عالم علم ؟! من که شما را می شناسم. بیشتر از علم هیاهوی چیز جدید شما را نشئه می کند. این هم حال و هوای زمانه ی پس از مشروطه است که به جان آدم های اینجا افتاده، خسالتان تخت من اهل این جدیدبازی ها نیستم. فراموشی شماست که قدیم براتان جدید کرده. همین زمخشری که می گویید اگر بردارید صادقانه بخوانید می بینید جدیدتر از امروزی هاست. منتها مطمئنم در کتابخانه تان فسرده خاک میخورد. ولعی داشتید در کتاب خریدن؟ بگذریم. این گروه تان مرا یاد سلیمان انداخت و منطق الطیرش . یک بار مصاحبه ی یکی از علمای قم را می خواندم که دلیل اقامه می کرد بر حرمت تصدی وزارت به دست زنان. یکی از دلایلش گفت و گوی هدهد و سلیمان بود. باید می خواندید. من از تحریر محل نزاع و تقریر دلیلش سخت کیفور شدم. می گفت اگر وزارت برای زنان مشروع می بود هدهد از دیدن بلقییس بر تخت فرمانروایی شگفت زده نمی شد . کاری به استدلال ندارم. همین که یک مساله ی امروزی گره می خورد به گفته های یک هدهد سر ذوقم آورد. این بی زمانی اش. این پیوند کارهای ما به شعور پرنده ای. شما در این کتاب پرندگان که دیگر شگفت زدگی پرندگان را نمی توانید ثبت کنید. تنها در یک مورد به قول میرداماد ، دهری می توانید به منطق هدهد استناد کنید که الحمدلله با آن غریبید.
شریف گفت : با این حرف ها واقعا دیوانه ام می کنید. رسما جزو آن ها هستید که علمشان را کتمان می کنند. خودتان می دانید که گناهتان نابخشوده است. برگردم پایتخت با روزنامه ای چیزی مصاحبه میکنم بلکه شما را از این کوشک بکشم بیرون. چرا این همه در قبال سرگشتگان امروز بی اعتنایید سر در نمی آورم.
حاج آقا گفت: این سرگشتگی از مکر شب و روز است جانم. زمان را آوردید نشاندید جلو چشم همه بعد انتظار دارید سرگشته نشوید. زمان دورمان کرد. ما پیشترها دهری بودیم. با همه چیز همزمان. قرآن هم دهری است دیگر. اما فکر نکن جناب شریف من قضیه را یک سویه می بینم . میدانم ارزش این غوطه خوردن ها در زمان را، به این ریزشدن ها، به این پاره پاره کردن دهر و تمرکز بر نقطه نقطه ی زمان قدرشناسم. اگر نبود این زمان و نبود این زمین ، حقایق به ظهور نمی رسید . اما با این همراه نیستم که به بهانه ی زمان، به آدم های دهری بخندیم. با این کار نه تنها به آدمهای مقیم دهر که به ملائکه هم می خندیم. شما برای بیشتر آدمهای امروز خندیدن به فرشتگان چندان فعل غیراخلاقی به حساب نیاید و وجدان دردی نیاورد اما از یاد من نرفته در قرآن به این موجودات قسم یاد شده. زمانه ی ضیقی است. به غایت ضیق.
شریف گفت : فکر نکنید نمی دانم چه می گویید. رفتار شما با امروزی ها رفتار یک حکیم سنتی است در قبال پزشکان امروز طبیب سنتی با مزاج سر وکار دارد. با روح بخاری که یک امر مجموع است. اما پزشک امروز با تک تک سلول ها ، با بافت ها. مدام به دنبال میکروسکوپ قویتر است. من ندیدم حکیم سنتی سر وصدایی بکند. همیشه در سکوت و حتا وقتی در پیاده رو راه می رود نگاهی هم به تابلوی مطب پزشکان نمی اندازد حداقل زهرخندی بزند.
حاج آقا گفت: اما پزشک ها به آن ها می خندند. این انحراف است. من این را می گویم.
نوشیدن مه در باغ نارنج ، مرتضا کربلایی لو، نشر افراز، صفحه 51 تا 55
کارتان را برای خدا نکنید!
کارتان را برای خدا نکنید!
برای خدا کار کنید ...
تفاوتش فقط همین اندازه است که
ممکن است حسین (ع) در کربلا باشد
و من در حال کسب علم برای رضایت خدا ....*
__________________________________
* سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
← صفحه بعد
نظرات ()